گاهی نمی شود ، نمی شود که نمی شود.
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ، گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.
گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...!
درگریستن برخودم یاری ام دِه ،که عمرم را در امروز و فردا کردن و آرزوها،فنا نمودم.
اگر در چنین حالی به گوری که برای آرمیدنم آماده اش نساخته ام برده شوم؟
و مرا چه می شود که نمی گریم؟
و می بینم که نفسم به من نیرنگ می زند و روزگارم مرا می فریبد...
و مرا چه می شود که نمی گریم...؟
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
خدای عزيز...
فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.
بی بیِ دل مال قصه هاست ...
صفحه خالی ما فقط سرباز داشت...
سربازها هم که عاشق بشوند دیگر جایی را فتح نخواهند کرد.
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
آنقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!
اگر ميخواهي هميشه آرام باشي ، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس.
اگر كسي را دوست داري كه او تو را دوست ندارد ، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود.فضیلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند ,آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثلا" قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورا"فریاد زدمن چشم میگذارم واز آنجا که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردنداو چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درخت رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی گشت.هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.
ودیوانگی مشغول شمردن بود,هفتادونه...هشتاد...هشتادویک.....و همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیردو جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.نودپنج...نودوشش....نودوهفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلیش آمده بود جایی پنهان شودو لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه,هوس در مرکز زمین ,یکی یکی همه را پیدا کردبه جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کردتو فقط باید عشق رو پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی رو از درخت کند وبا شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمدبا دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودندو او نمیتوانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کردم من چه کردم,چگونه می توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی,راهنمای من شو,و این گونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.